سگ در ادبیات فارسی
در ادبـیات فـارسی، هـمچون ادبیات سایر زبان ها، شاعران و نویسندگان بـه دلایـل بسـیاری از جانوران و نمادپردازی بر اساس ویژگی های آنان کمک گرفته اند که ایـن امـر عـلاوه بر جذاب تر نمودن مطالـب برای خواننـدگان ، فهـم موضوعات را برای آنان آسـان تـر می نماید. شاعران و نویسندگان عارف نیز از این امکان بـی پایـان زبانی غافل نمانده اند و در موارد بسیاری از آن بـهـره بــرده انـد. نوشتن پژوهشی کامل و جامع در مورد نقش و جایگاه سگ در ادبیات فارسی نیازمند زمان بیشتر برای دسترسی و بررسی همه منابع نظم و نثر موجود به زبان فارسی است. با اینهمه می توان با بررسی اجمالی برخی از بزرگان و شخصیت های موثر در شعر و ادبیات فارسی به شواهدی مبنی بر اهمیت سگ در ادبیات فارسی پی برد. اساسا وجود واژه سگ و کاربرد آن در شعر و نثر فارسی مبتنی بر دو نگاه کلی است:
- تضمین به داستان های قرآنی که در آن نقش سگ دیده می شود (داستان بلعم باعور و داستان اصحاب کهف)
- کاربرد اخلاقی و تعلمی بر اساس ویژگی های خاصی که این حیوان دارا است (وفا داری، دنیا مداری و نقش آن در زندگی انسان)
پیشینه حضور سگ و نمادپردازی آن در ادبیات فارسی به پیش از اسلام باز می گردد. بخش عمده ای از این حضور به جهانبینی اسطوره ای و حضور سگ در اساطیر مربوط است که البته از مجال این نوشته کوتاه خارج است و بخشی دیگر از مطالب موجود به اهمیت و بررسی ویژگی های سگ در باورهای دینی مربوط می شود.
در باورهای دیـنی پیش از اسلام (جـز وندیداد) و همچنین در اسلام، سگ به نوعی از جانوران آلوده اسـت کــه بایـد از آن دامـن برچیـد و فاصله گرفت ، مگر اینکه آن را تعلیم دهند و زمام اختیار آن را در دست گیرند و به عنوان سـگ چوپان، شکار و یا نگهبان به خدمت انسان درآید تا هم او بر اثر آموزش و تربیت از آلودگی و آزار دوری کند و هم انسان در مسیر زندگی خود از ویژگی های مفید این حیوان بهره ببرد.
مشاهده سگان ولگرد بیشمار که در مزبله ها می زیستند و موجب آزار مردم و نیز انتشار آلودگی می شدند موجب شد تا در ادبیات فارسی نفس هم همچون سگی پلید به شمار آید کـه پیوسـته در مزبلۀ دنیا می گردد و به خوردن جیفه های بـی ارزش آن دل خـوش کـرده اسـت. برای رهـایی از سـگ نـفس نیـز همـین دو راه وجـود دارد؛ یـا بایـد آن را تعلیم دهند و در اختیار بگیرند و یا اینکه این سگ باید بـمیـرد و در نمک زار اعمـال نیـک دفـن گردد تا کم کم استحاله گردد و تغییر ماهیت دهـد. در ادبیات عرفانی ما نـفس تـعلیم نادیـده را بـه سگ مانند کرده اند. سـنایی، عطار و مولوی همچون سایر عرفا، گاهی برای روشن تر کردن خصلت های نـفـس ، آن را بـه جانور یا جانورانی ماننـد کــرده انــد و جـانوری را نـمـاد نـفـس امــاره قـرار داده انـد. این سه شاعر در نمادسازی از سگ، خصلت های طبیعی و ظـاهری و نحـوه زیسـت و … را در نظر داشـته انـد. بنابراین ترکیب «سگ نفس » از ترکیب های پرکاربرد در آثار اهل ادب از جملـه سـنایی و عـطـار اسـت :
ایـــن همــه خواجگــان گربــه طبــع کـه سـگ نفـس را شـدند تبـع
(سنایی، ١٣٦٨: ٤٩٩)
در کشف المحجوب آنجـا کـه سـخن از جلـوه هـای گونـاگون نفـس اسـت ، می بینیم که «شیخ ابوالعباس اشقانی که امام وقت بود (رض )، گفت من روزی به خـانه انـدر آمـدم .
سگی دیدم زرد بر جای خود خفته . پنداشتم کی از محلت آمدست . قصد راندن وی کردم و وی به زیر دامن [من ] اندر آمد و ناپدید شـد» (هجـویری، ١٣٧١: ٢٥٩). مسـتملی بخـاری نیـز در شرح التعرف لمـذهب التـصوف نفس را به سگ هار ماننـد کـرده اسـت. (ر.ک؛ مسـتملی بخـاری،1090:1363)
یکی رهبـان مگـر دیـری نکـو کـرد درش دربســت و یــک روزن فروکــرد
در آنجــا مــدتی بنشســت در کــار ریاضــت هــا بــه جــای آورد بســیار
مگــــر بـوالقاســــم هـمــــدانی از راه درآمــد گــرد آن می گشــت ناگــاه
ز هــر ســویی بســی مــیدادش آواز نیامــد هــیچ رهبــان پــیش او بــاز
علـیالجملـه ز بـس فریـاد کـو کـرد ز بــالا مــرد رهبــان ســر فروکــرد
بــدو گفتــا کــه ای مـــرد فـضــولی من سرگشته را چندین چـه شـولی؟!
چه میخواهی ز من با من بگو راست به رهبان گفت شیخ آنست درخواست
کــه معلــومم کنــی از دوســتداری که تو این جایگـه انـدر چـه کـاری؟!
زبــان بـگشــاد رهبان گـفــت ای پیـر کدامین کار، تــرک ایــن ســخن گیـر!
ســگی مــن دیـده ام در خــود گزنــده بـــه گـــرد شـهر بیهـــوده دونـــده
درین دیرش چنـین محبـوس کـردم درش دربســـتم و مـــدروس کـــردم
کــه در خـلــق جـهــان بـسـیار افتــاد دریــن دیــرم کنـون ایــن کــار افتــاد
مــــنم تــــرک زن و فرزنـــد کـــرده بــه زنــدانی ســگی در بنــد کــرده
تــو نیــزش بنــد کــن تــا هـر زمــانی نگــردد گــرد هــر شــوریده جـــانی
ســـگت را بـنــد کــن تــا کــی ز ســودا کــه تــا مســخت نگرداننــد فــردا»
(عـطار نیشابوری، ١٣٨٨، ج : ١٨٢).
الف) آیات قرآنی
- آیه چهارم سوره مائده
از تو می پرسند که چه چیزهایی بر آنها حلال شده است. بگو: چیزهای پاکیزه بر شما حلال شده و نیز خوردن صید آن حیوان که به آن صید کردن آموخته اید، چون پرندگان شکاری و سگان شکاری هرگاه آنها را بدان سان که خدایتان آموخته است تعلیم داده باشید. از آن صید که برایتان می گیرند و نگه می دارند بخورید و نام خدا را بر آن بخوانید و از خدا بترسید که او سریع الحساب است.
«جوارح»، جمع «جارحة»، از ريشهى «جَرْح»، به دو معناى كسب و زخم بكار مىرود. به حيوان صيّاد، جارحه گويند، چون شكار را زخمى مىكند، يا براى صاحبش، شكارى كسب مىكند. به اعضاى بدن هم كه وسيله كسب و تلاش است، جوارح گفته مىشود.
با عنايت به كلمهى «مُكَلِّبِينَ» از ريشه «كلب»، به معناى تعليم دهندگان سگهاى شكارى است و تنها صيد سگهاى آموزش ديده حلال است، نه صيد حيوانات شكارى ديگر آن هم شكارى كه سگ، در پى آن گسيل شده و آن را نگهداشته است، نه آنكه براى خودش شكار كرده باشد كه خوردن آن حرام است.
- آیات هجدهم و بیست و دوم سوره کهف به سگ آنان مستقیما اشاره می کند
می پنداشتی که بیدارند حال آنکه در خواب بودند و ما آنان را به دست راست و دست چپ می گردانیدیم ، و سگشان بر درگاه غار دو دست خویش دراز کرده بود اگر به سر وقتشان می رفتی گریزان باز می گشتی و از آنها سخت می ترسیدی.
خواهند گفت : سه تن بودند و چهارمیشان سگشان بود و میگویند: پنج تن، بودند و ششمیشان سگشان بود تیر به تاریکی می افکنند و می گویند: هفت تن بودند و هشتمیشان سگشان بود بگو: پروردگار من به عدد آنها داناتر است و شمار ایشان را جز اندک کسان نمی دانند و تو در باره آنها جز به ظاهر مجادله مکن و از کس نظر مخواه.
داستان اصحاب كهف از داستانهاي مسيحي قرن ششم ميلادي است: در شهري از بتپرستان چند نفرخداپرست بودند، به غاري پناه بردند. سگي نيز همراهشان بود. به خواست خداوند در آن غار به خواب رفتند.پس از 309 سال بيدار شدند. دقيانوس پادشاه بتپرست چون نتوانست به غار برود و آنان را گوشمال دهد،فرمان داد در غار را محكم بستند، بالاخره چوپاني براي پناه دادن گوسفنداش در را باز كرد. سگ هيچگاه ازآنان جدا نشد، با آنان زيست و با آنان مرد. پس از مرگ بر گور ايشان كليسايي ساختند. محل كهف را (غار) درشهر البوس (نام امروز پرپوز واقع در تركيه) ميدانند. برخي كلمه رقيم را كه در قرآن (سوره كهف) آمده، نامسگ ميدانند و نام سگ اصحاب كهف قطمير نيز آمده.
در تمثيلهاي سعدي غير از حكايتهاي مربوط به رفتار بزرگان عرفان با سگ كه بايستي ملهم از آثار عطار باشد اشارهه اي به سگ اصحاب كهف نيز با تعريف و تمجيد از سگ است و در موردي سعدي ،صفتمردم شدن را براي آن سگ به كار برده است:
سگ اصحاف كهف روزي چند پينيكانگرفت و مردم شد
من سگ اصحاب كهفم بر درِ مردان مقيم گردهردرمينگردم،استخوانيگومباش
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
(غزلیات سعدی. غزل 15)
و در معرفي مالداري كه به بخل چنان معروف بود كه حاتم طائي دركرم ،آمده: ناني بهجايي از دست ندادي و گربه بوهريره را به لقمهاي ننواختي و سگاصحاب كهف را استخواني نينداختي…»
(باب سوم گلستان).
مولانا نیز اشاراتی بسیار به سگ اصحاب کهف دارد:
مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت
اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت
جرعه آن باده بیزینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت
(غزلیات شمس. غزل 509)
سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد
سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد
(غزلیات شمس. غزل 676)
- آیه 175 و 176 سوره اعراف
خبر آن مرد را برایشان بخوان که آیات خویش را به او عطا کرده بودیم و او از آن علم عاری گشت و شیطان در پی اش افتاد و در زمره گمراهان در آمد.
اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم به آسمانش می بردیم ولی او در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت مثل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنی باز هم زبان از دهان بیرون آرد مثل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است قصه را بگوی، شاید به اندیشه فرو روند
تفسير (على بن ابراهيم) از امام رضا علیه السلام نقل مى كند: اسم اعظم الهى به بلعم باعورا كه از زهاد و عابدان بود داده شده و او بواسطه آن اسم مستجاب الدعوة گشته بود، اما به فرعون تمايل يافت و زمانى كه فرعون در طلب حضرت موسی با اصحاب خود روان بود از كنار او گذشت و به او گفت: موسى و يارانش را نفرين كن تا زندانى ما شوند، بلعم باعورا هم سوار بر حمار خود شد تا در طلب موسى علیه السلام حركت كند، حمار او از رفتن امتناع كرد، بلعم باعورا حمار را ضربه اى زد، حمار به خواست خدا به سخن درآمد و گفت: واى بر تو، آيا من را براى اين كه نمى خواهم همراه تو بيايم تا پيامبر خدا و قوم مؤمنان را تعقيب و نفرين كنى، كتك مى زنى؟ امّا بلعم باعورا آنقدر آن حيوان را تازيانه زد كه به قتل رسيد و خداوند هم اسم اعظم خود را از زبان او منفك نمود و جدا كرد. در همين رابطه خداى تعالى این دو آیه را نازل فرمودند. در اين آيه بلعم باعورا، را معرفى مى كند و مى افزايد كه اگر ما مى خواستيم با آن آيات كه به او داده بوديم او را بالا مى برديم و به مقام بلندى مى رسانديم ولى او به زمين چسبيد يعنى دنياپرستى كرد و با پيروى از خواهش هاى نفسانى، خود را زمين گير نمود و شايستگى بالا رفتن را از دست داد.
خداوند اين شخص را تشبيه به سگى مى كند كه هميشه زبان خود را همانند حيوانات تشنه بيرون آورده ، مى گويد: او همانند سگ است كه اگر به او حمله كنى دهانش باز و زبانش بيرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنين است .
فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث.
او بر اثر شدت هواپرستى و چسبيدن به لذات جهان ماده ، يك حال عطش نامحدود و پايان ناپذير به خود گرفته كه همواره دنبال دنياپرستى مى رود، نه به خاطر نياز و احتياج بلكه به شكل بيمار گونه اى همچون يك سگ هار كه بر اثر بيمارى هارى حالت عطش كاذب به او دست مى دهد و در هيچ حال سيراب نمى شود اين همان حالت دنياپرستان و هواپرستان دون همت است ، كه هر قدر بيندوزند باز هم احساس سيرى نمى كنند .سپس اضافه مى كند كه اين مثل مخصوص به اين شخص معين نيست ، بلكه مثالى است براى همه جمعيتهائى كه آيات خدا را تكذيب كنند (ذلك مثل القوم الذين كذبوا باياتنا). (تفسیر نمونه)
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
(غزلیات سعدی. غزل 15)
بلعم باعور و ابلیس لعین سود نامدشان عبادتها و دین
(مثتوی مولانا. دفتر سوم)
امام رضا علیه السلام فرمودند: از حيوانات فقط سه رأس داخل بهشت مى شوند، الاغ بلعم باعورا، سگ اصحاب كهف و گرگى كه به خاطر ظلم و جفاى بى حد پاسبانی فرزند او را طعمه خويش ساخت (آزرمی،1386)
به جز این نگاه نمادپردازانه که بر اساس ویژگی های آلودگی و ولگردی سگ مورد استفاده بوده اند، توجه به ویژگی های کاربردی و زیستی سگ از جنبه های مثبت نیز مورد توجه بوده است. سعدی یکی از شاعران بلند آوازه است که در نگاه تعلیمی خود در ادبیات توانسته است از ویژگی های برجسته سگ در مضمون سازی های خود به خوبی استفاده کند. به طور کلی می توان این دسته از ابیات سعدی را در این بخشها مورد بررسی قرار داد:
الف)الهام از ادبيات عرفاني و در بيان نيكي به سگ و تواضع
- حكايت آب دادن به سگ تشنه:
| يكي در بيابان سگي تشنه يافت | برون از رمق در حياتش نيافت |
| كُله دلو كرد آن پسنديده كيش | چو حبل اندر آن بست دستار خويش |
| به خدمت ميان بست و بازو گشاد | سگ ناتوان را دمي آب داد |
| خبر داد پيغمبر از حال مرد | كه داور گناهان او عفو كرد |
| الا گر جفا كردي انديشه كن | وفا پيش گير و كرم پيشه كن |
| يكي با سگي نيكويي گُم نكرد | كجا گم شود خير با نيك مرد |
(باب دوم بوستان)
- حكايت در معني تواضع و نيازمندي
| ز ويرانهاي عارفي ژندهپوش | يكي را نُباح6 سگ آمد به گوش |
| به دل گفت: كوي سگ اين جا چراست؟ | درآمد كه درويش صالح كجاست؟ |
| نشان سگ از پيش و از پس نديد | به جز عارف آن جا دگر كس نديد |
| خجل باز گرديدن آغاز كرد | كه شرم آمدش بحث آن راز كرد |
| شنيد از درون عارف آواز پاي | هَلا گفت: بر در چه پايي؟ درآي! |
| نپنداري اي ديده روشنم | كز ايدَر سگ آواز كرد، اين منم |
| چو ديدم كه بيچارگي ميخرد | نهادم ز سر كبر و راي و خرد |
| چو سگ بر درش بانك كردم بسي | كه مسكينتر از سگ نديدم كسي |
| چو خواهي كه در قدر والا رسي | ز شيبِ تواضع به بالا رسي |
(باب چهارم بوستان)
- حكايت جُنَيد(از عرفای بزرگ اسلامی) و سيرت او در تواضع
| شنيدم كه در دشت صنعا، جنيد | سگي ديد بركنده دندان صيد |
| ز نيروي سرپنجة شير گير | فرو مانده عاجز چو روباه پير |
| چو مسكين و بيطاقتش ديد و ريش | بدو داد يك نيمه از زاد خويش |
| شنيدم كه ميگفت و خوش ميگريست | كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست؟ |
| به ظاهر من امروز از اين بهترم | دگر تا چه راند قضا بر سرم |
| گَرَم پاي ايمان نلغزد ز جاي | به سر برنهم تاج عفو خداي |
| و گر كسوت معرفت در برم | نماند به بسيار از اين كمترم |
| كه سگ با همه زشت نامي چو مُرد | مر او را به دوزخ نخواهند برد |
| ره اين است سعدي كه مردان راه | به عزّت نكردند در خود نگاه |
| از آن بر ملايك شرف داشتند | كه خود را به از سگ نپنداشتند |
(باب چهارم بوستان)
ب) سگ شكاري و سگ بازاري
در شعر سعدي،سگها بر دو دسته تقسيم شدهاند: سگ صيد و سگ بازاري يا شهري و سگ شهري يا بازاري است كه بهعنوان سگ ولگرد مورد نفرت و آزار قرار ميگيرد.
هميشه بر سگ شهري جفا و سنگ آيد از آن كه چون سگ صيدي نميرود به شكار
***
راست خواهي سگان بازارند كاستخوان از تو دوست تر دارند
***
شهربند هواي نفس مباش سگ شهر استخوان شكار كند
بي هنران هنرمند را نتوانند كه ببينند هم چنان كه سگان بازاري سگ صيد را مشغله برآرند و پيش آمدن نيارند، يعني سفله چون به هنر با كسي بر نيايد به خبثش در پوستين افتد.
(باب هشتم گلستان)
نتابد سگ صيد روي از پلنگ زروبهرَمدشيرناديدهجنگ
ج) سگ از مردمِ مردم آزار بِهْ
سعدي هنگامي كه در تمثيلی، بخواهد براي بدي رفتار يا كردار كسي معيار و حدّ تعيين كند،سگ را بهتر از او يا مانند او ميداند.
سگ از مردم مردم آزار به.(باباولبوستان)
نخورد شير، نيم خورده سگ ور بميرد بهسختي اندر غار
(باب سوم گلستان)
سگ بر آن آدمي شرف دارد كاو دل دوستان بيازارد
(در پند و اخلاِ)
همه فرزند آدمند بشر ميل بعضي به خير و بعضي به شر
(در پند و اخلاِ)
اين يكي مور از او نيازارد و آن دگر سگ بر او شرف دارد
(در پند و اخلاِ)
گر انصاف خواهي سگ حقشناس به سيرت بِهْ از مردم ناسپاس
(باب چهارم بوستان)
| سگي را لقمهاي هرگز فراموش | نگردد ور زني صد نوبتش سنگ |
| و گر عمري نوازي سفلهاي را | به كمتر تندي آيد با تو در جنگ |
(باب هشتم گلستان)
با بدانديش هم نكويي كن دهن سگ به لقمه دوخته بِهْ
(باب اول گلستان)
بدان را نوازش كن اي نيك مرد كه سگ پاسدارد چونان تو خورد
(باب دوم بوستان)
نيايد نكوكاري از بد رگان محال است دوزندگي از سگان
(باب پنجم بوستان)
د) اَذّل موجودات
سگ و دربان چو يافتند غريب اين گريبانش گيرد ،آن دامن
(باب اول گلستان)
اگر بركهاي پر كنند از گلاب سگي دروي افتد كند منجلاب
(باب دوم گلستان)
سگ به درياي هفتگانه مشوي كه چو ترشد پليدتر گردد
(باب هفتم گلستان)
سگي را گر كلوخي بر سر آيد ز شادي بر جهد كاين استخوان است
(باب هفتم گلستان)
چون سگ درنده گوشت يافت، نپرسد كاين شتر صالح است، يا خرد جّال
(باب هفتم گلستان)
ده آدمي بر سفرهاي بخورند و دو سگ بر مرداري با هم به سر نبرند.(بابهشتمگلستان)
اجّل كاينات از روي ظاهر ،آدمي است و اَذّل موجودات سگ. (باب هشتم گلستان)
سگ آخر كه باشد كه خوانش نهند بفرماي تا استخوانش دهند
(باب دوم بوستان)
| تا سگان را وجوه پيدا نيست | مشفق و مهربان يكدگرند |
| لقمهاي در ميانشان انداز | تا تهي گاه يكدگر بدرند |
(مواعظ)
سگ هم از كوچكي پليد بود اصل ناپاك از او پديد بود
***
چو سگ را بخت تاريك است و شبرنگ هم از خردي زنندش كودكان سنگ
***
| مرا حاجيي شانة عاج داد | كه رحمت بر اخلاِ حجاج داد |
| شنيدم كه باري سگم خوانده بود | كه از من به نوعي دلش مانده بود |
| بينداختم شانه: «كاين استخوان | نميبايدم، ديگرم سگ مخوان!» |
(باب ششم بوستان)
منابع:
- آزرمی. معصومه بیگم (1386). قصه های قرآن و تاریخ انبیا از آدم تا خاتم. انتشارات چهارده معصوم (علیه السلام)
- سـنایی غـزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم . (١٣٦٨). حدیقۀ الحقیقۀ و شریعۀ الطریقۀ. تصحیح محمـدتقی مدرس رضوی. چاپ سوم . تهران : انتشارات دانشگاه تهران .
- غزالی، محمد بن محمد. (١٣٧١). کیمیای سعادت . تصحیح احمـد آرام . چـاپ دوم . تهـران : انـتشـارات گنجینه
- زمانی. کریم (1393). مثنوی معنوی. تهران: انتشاران اطلاعات
- مـستملی بخاری، اسماعیل . (١٣٦٣). شرح التعرف لمذهب التصوف . تصـحیح محمـد روشـن . تهـران : انتشارات اساطیر
- مولوی. جلال الدین محمد بلخی. (1384). کلیات شمس. بدیع الزمان فروزانفر. تهران: طلایه
نشابوری. عطار (١٣٨٨) . اسـرارنامه . مقدمـه و تصـحیح محمدرضـا شـفیعی کـدکنی. چـاپ پنجم . تهران : انتشارات سخن
- نیشابوری. ابواسحاق (1382). قصص الانبیا. حبیب یغمایی. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی
- هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان (1371).کشـف المحجـوب . تصـحیح ژکوفسـکی. مقدمـۀ قاسـم انصاری. چاپ چهارم . تهران : انتشارات طهوری
- یوسفی. غلامحسین. (1317). کلیات سعدی. تهران: احیاء کتاب
- همچنین به كتاب سگ از ديدگاه صفويان تأليف دكتر جواد نوربخش، انتشارات خانقاه نعمتاللهي، 1366 مراجعه شود.

