بررسی جایگاه سگ در ادبیات فارسی

بررسی جایگاه سگ در ادبیات فارسی

سگ در ادبیات فارسی

در ادبـیات فـارسی، هـمچون‌ ادبیات‌ سایر زبان ها، شاعران و نویسندگان بـه دلایـل بسـیاری از جانوران و نمادپردازی بر اساس ویژگی های آنان کمک گرفته اند که ایـن امـر عـلاوه بر جذاب تر نمودن مطالـب برای خواننـدگان ، فهـم موضوعات را برای آنان‌ آسـان‌ تـر می نماید. شاعران و نویسندگان عارف نیز از این امکان بـی پایـان زبانی غافل نمانده اند و در موارد بسیاری از آن بـهـره بــرده انـد. نوشتن پژوهشی کامل و جامع در مورد نقش و جایگاه سگ در ادبیات فارسی نیازمند زمان بیشتر برای دسترسی و بررسی همه منابع نظم و نثر موجود به زبان فارسی است. با اینهمه می توان با بررسی اجمالی برخی از بزرگان و شخصیت های موثر در شعر و ادبیات فارسی به شواهدی مبنی بر اهمیت سگ در ادبیات فارسی پی برد. اساسا وجود واژه سگ و کاربرد آن در شعر و نثر فارسی مبتنی بر دو نگاه کلی است:

  • تضمین به داستان های قرآنی که در آن نقش سگ دیده می شود(داستان بلعم باعور و داستان اصحاب کهف)
  • کاربرد اخلاقی و تعلمی بر اساس ویژگی های خاصی که این حیوان دارا است(وفا داری، دنیا مداری و نقش آن در زندگی انسان)

پیشینه حضور سگ و نمادپردازی آن در ادبیات فارسی به پیش از اسلام باز می گردد. بخش عمده ای از این حضور به جهانبینی اسطوره ای و حضور سگ در اساطیر مربوط است که البته از مجال این نوشته کوتاه خارج است و بخشی دیگر از مطالب موجود به اهمیت و بررسی ویژگی های سگ در باورهای دینی مربوط می شود.

در باورهای دیـنی پیش از اسلام(جـز وندیداد)  و همچنین در اسلام، سگ به نوعی از جانوران آلوده اسـت کــه بایـد از آن دامـن برچیـد و فاصله گرفت‌ ، مگر‌ اینکه‌ آن را تعلیم دهند و زمام اختیار آن را در دست‌ گیرند و به عنوان سـگ چوپان، شکار و یا نگهبان به خدمت انسان درآید تا هم او بر اثر آموزش و تربیت از آلودگی و آزار دوری کند و هم انسان در مسیر زندگی خود از ویژگی های مفید این حیوان بهره ببرد.

مشاهده سگان ولگرد بیشمار که در مزبله ها می زیستند و موجب آزار مردم و نیز انتشار آلودگی می شدند موجب شد تا در ادبیات فارسی نفس‌ هم همچون سگی پلید به شمار آید کـه پیوسـته در مزبلۀ دنیا می گردد‌ و به‌ خوردن‌ جیفه های بـی ارزش آن دل خـوش کـرده اسـت. برای‌ رهـایی‌ از‌ سـگ نـفس نیـز همـین دو راه وجـود دارد؛ یـا بایـد آن را تعلیم دهند و در‌ اختیار‌ بگیرند‌ و یا اینکه این سگ باید بـمیـرد و در نمکـزار اعمـال نیـک دفـن گردد‌ تا‌ کم کم استحاله گردد و تغییر ماهیت دهـد. در ادبیات عرفانی ما نـفس تـعلیم نادیـده را بـه‌ سگ‌ مانند کرده اند. سـنایی، عطار و مولوی همچون سایر عرفا‌، گاهی‌ برای‌ روشن تر کردن خصلت های نـفـس ، آن را بـه جانور یا جانورانی ماننـد کــرده انــد و جـانوری را ‌‌نـمـاد‌ نـفـس امــاره قـرار داده انـد. این سه شاعر در  نمادسازی از سگ، خصلت‌ های‌ طبیعی و ظـاهری و نحـوه زیسـت و … را در نظر داشـته انـد. بنابراین ترکیب «سگ نفس » از ترکیب های پرکاربرد در آثار اهل ادب از جملـه سـنایی و عـطـار اسـت :

ایـــن همــه خواجگــان‌ گربــه‌ طبــع                        کـه سـگ نفـس را شـدند تبـع

(سنایی، ١٣۶٨: ۴٩٩)

در کشف المحجوب آنجـا کـه سـخن از جلـوه هـای‌ گونـاگون‌ نفـس اسـت ، می بینیم که «شیخ ابوالعباس‌ اشقانی‌ که‌ امام وقت بود(رض )، گفت من روزی‌ به‌ خـانه انـدر آمـدم .

سگی دیدم زرد بر جای خود خفته . پنداشتم کی از‌ محلت‌ آمدست . قصد راندن وی کردم‌ و وی‌ به زیر‌ دامن‌ [من‌ ] اندر آمد و ناپدید شـد» (هجـویری، ١٣٧١‌: ٢۵٩‌). مسـتملی بخـاری نیـز در شرح التعرف لمـذهب التـصوف نفس را به سگ‌ هار‌ ماننـد کـرده اسـت. (ر.ک؛ مسـتملی بخـاری،۱۰۹۰:۱۳۶۳)

یکی رهبـان مگـر‌ دیـری‌ نکـو کـرد                        درش دربســت و یــک‌ روزن‌ فروکــرد

در آنجــا مــدتی بنشســت در کــار                     ریاضــت هــا بــه جــای آورد بســیار‌

مگــــر‌ بـوالقاســــم هـمــــدانی از راه                  درآمــد‌ گــرد‌ آن‌ می گشــت ناگــاه

‌ز هــر‌ ســویی بســی مــیدادش آواز‌                  نیامــد‌ هــیچ رهبــان پــیش او بــاز

علـیالجملـه ز بـس فریـاد کـو کـرد                       ز بــالا مــرد رهبــان ســر‌ فروکــرد

‌بــدو گفتــا کــه ای مـــرد فـضــولی‌                     من‌ سرگشته را‌ چندین‌ چـه‌ شـولی؟!

چه میخواهی ز من با‌ من بگو راست                   به رهبان گفت شیخ آنست درخواست

کــه معلــومم کنــی از دوســتداری                     که‌ تو‌ این جایگـه انـدر چـه کـاری؟!

زبــان بـگشــاد‌ رهبان‌ گـفــت‌ ای‌ پیـر                  ‌ کدامین کار، تــرک‌ ایــن‌ ســخن گیـر!

ســگی مــن دیـده ام در خــود گزنــده                 بـــه گـــرد شـهر بیهـــوده دونـــده

درین دیرش‌ چنـین‌ محبـوس‌ کـردم                      درش دربســـتم و مـــدروس کـــردم

کــه در‌ خـلــق‌ جـهــان‌ بـسـیار‌ افتــاد               ‌ دریــن‌ دیــرم کنـون ایــن کــار افتــاد

مــــنم تــــرک زن و فرزنـــد کـــرده                     بــه زنــدانی ســگی در بنــد کــرده

تــو نیــزش بنــد کــن تــا هـر زمــانی               نگــردد گــرد هــر شــوریده‌ جـــانی

ســـگت را بـنــد کــن تــا کــی ز ســودا             کــه تــا مســخت نگرداننــد فــردا»

(عـطار نیشابوری، ١٣٨٨، ج : ١٨٢).

 

 

الف) آیات  قرآنی

  • آیه چهارم سوره مائده

یَسْأَلُونَکَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَمَا عَلَّمْتُم مِّنَ الْجَوَارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللّهُ فَکُلُواْ مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَاذْکُرُواْ اسْمَ اللّهِ عَلَیْهِ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ

از تو می پرسند که چه چیزهایی بر آنها حلال شده است. بگو: چیزهای پاکیزه بر شما حلال شده و نیز خوردن صید آن حیوان که به آن صید کردن آموخته اید، چون پرندگان شکاری و سگان شکاری هرگاه آنها را بدان سان که خدایتان آموخته است تعلیم داده باشید. از آن صید که برایتان می گیرند و نگه می دارند بخورید و نام خدا را بر آن بخوانید و از خدا بترسید که او سریع الحساب است.

«جوارح»، جمع «جارحه»، از ریشه‌ى «جَرْح»، به دو معناى کسب و زخم بکار مى‌رود. به حیوان صیّاد، جارحه گویند، چون شکار را زخمى مى‌کند، یا براى صاحبش، شکارى کسب مى‌کند. به اعضاى بدن هم که وسیله‌ کسب و تلاش است، جوارح گفته مى‌شود.

با عنایت به کلمه‌ى «مُکَلِّبِینَ» از ریشه‌ «کلب»، به معناى تعلیم دهندگان سگهاى شکارى است و تنها صید سگ‌هاى آموزش دیده حلال است، نه صید حیوانات شکارى دیگر آن هم شکارى که سگ، در پى آن گسیل شده و آن را نگهداشته است، نه آنکه براى خودش شکار کرده باشد که خوردن آن حرام است.

  • آیات هجدهم و بیست و دوم سوره کهف به سگ آنان مستقیما اشاره می کند

{وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا}(کهف/۱۸)

می پنداشتی که بیدارند حال آنکه در خواب بودند و ما آنان را به دست راست و دست چپ می گردانیدیم ، و سگشان بر درگاه غار دو دست خویش دراز کرده بود اگر به سر وقتشان می رفتی گریزان باز می گشتی و از آنها سخت می ترسیدی.

سَیَقُولُونَ ثَلَاثَهٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَهٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلَا تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاء ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا .(کهف/۲۲)

خواهند گفت : سه تن بودند و چهارمیشان سگشان بود و میگویند: پنج تن، بودند و ششمیشان سگشان بود تیر به تاریکی می افکنند و می گویند: هفت تن بودند و هشتمیشان سگشان بود بگو: پروردگار من به عدد آنها داناتر است و شمار ایشان را جز اندک کسان نمی دانند و تو در باره آنها جز به ظاهر مجادله مکن و از کس نظر مخواه.

داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ از داستان‌های‌ مسیحی‌ قرن‌ ششم‌ میلادی‌ است‌: در شهری‌ از بت‌پرستان‌ چند نفرخداپرست‌ بودند، به‌ غاری‌ پناه‌ بردند. سگی‌ نیز همراهشان‌ بود. به‌ خواست‌ خداوند در آن‌ غار به‌ خواب‌ رفتند.پس‌ از ۳۰۹ سال‌ بیدار شدند. دقیانوس‌ پادشاه‌ بت‌پرست‌ چون‌ نتوانست‌ به‌ غار برود و آنان‌ را گوشمال‌ دهد،فرمان‌ داد در غار را محکم‌ بستند، بالاخره‌ چوپانی‌ برای‌ پناه‌ دادن‌ گوسفنداش‌ در را باز کرد. سگ‌ هیچ‌گاه‌ ازآنان‌ جدا نشد، با آنان‌ زیست‌ و با آنان‌ مرد. پس‌ از مرگ‌ بر گور ایشان‌ کلیسایی‌ ساختند. محل‌ کهف‌ را (غار) درشهر البوس‌ (نام‌ امروز پرپوز واقع‌ در ترکیه‌) می‌دانند. برخی‌ کلمه‌ رقیم‌ را که‌ در قرآن‌ (سوره‌ کهف‌) آمده‌، نام‌سگ‌ می‌دانند و نام‌ سگ‌ اصحاب‌ کهف ‌قطمیر نیز آمده‌.

در تمثیل‌های‌ سعدی‌ غیر از حکایت‌های‌ مربوط‌ به‌ رفتار بزرگان‌ عرفان‌ با سگ‌ که‌ بایستی‌ ملهم‌ از آثار عطار  باشد اشاره‌ه ای‌ به‌ سگ‌ اصحاب‌ کهف نیز با تعریف‌ و تمجید از سگ‌ است‌ و در موردی‌ سعدی‌ ،صفت‌مردم‌ شدن‌ را برای‌ آن‌ سگ‌ به‌ کار برده‌ است‌:

سگ‌ اصحاف‌ کهف‌ روزی‌ چند                             پی‌نیکان‌گرفت‌ و مردم‌ شد

من‌ سگ‌ اصحاب‌ کهفم‌ بر درِ مردان‌ مقیم              ‌گردهردرمی‌نگردم‌،استخوانی‌گومباش‌

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود                  ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

(غزلیات سعدی. غزل ۱۵)

و در معرفی‌ مال‌داری‌ که ‌به ‌بخل‌ چنان‌ معروف‌ بود که‌ حاتم‌ طائی‌ درکرم‌ ،آمده‌: نانی‌ به‌جایی‌ از دست ‌ندادی‌ و گربه ‌بوهریره ‌را به‌ لقمه‌ای ‌ننواختی‌ و سگ‌اصحاب‌ کهف‌ را استخوانی‌ نینداختی‌…»

(باب‌ سوم‌ گلستان‌).

مولانا نیز اشاراتی بسیار به سگ اصحاب کهف دارد:

مرغ دلم باز پریدن گرفت                                  طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه سرمست                                    من سلسله عقل دریدن گرفت

جرعه آن باده بی‌زینهار                                  بر سر و بر دیده دویدن گرفت

شیر نظر با سگ اصحاب کهف                         خون مرا باز خوریدن گرفت

(غزلیات شمس. غزل ۵۰۹)

سگ اصحاب کهف و نفس پاکان                      اگر بر در بود بر در نباشد

سگ اصحاب را خوی سگی نیست                   گر این سر سگ نمود آن سر نباشد

(غزلیات شمس. غزل۶۷۶)

  • آیه ۱۷۵ و ۱۷۶ سوره اعراف

وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِیَ آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ. (اعراف/۱۷۵)

خبر آن مرد را برایشان بخوان که آیات خویش را به او عطا کرده بودیم و او از آن علم عاری گشت و شیطان در پی اش افتاد و در زمره گمراهان در آمد.

وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَّلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ. (اعراف/۱۷۶)

اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم به آسمانش می بردیم ولی او در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت مثل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنی باز هم زبان از دهان بیرون آرد مثل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است قصه را بگوی، شاید به اندیشه فرو روند

تفسیر (على بن ابراهیم) از امام رضا علیه السلام نقل مى کند: اسم اعظم الهى به بلعم باعورا که از زهاد و عابدان بود داده شده و او بواسطه آن اسم مستجاب الدعوه گشته بود، اما به فرعون تمایل یافت و زمانى که فرعون در طلب حضرت موسی با اصحاب خود روان بود از کنار او گذشت و به او گفت: موسى و یارانش را نفرین کن تا زندانى ما شوند، بلعم باعورا هم سوار بر حمار خود شد تا در طلب موسى علیه السلام حرکت کند، حمار او از رفتن امتناع کرد، بلعم باعورا حمار را ضربه اى زد، حمار به خواست خدا به سخن درآمد و گفت: واى بر تو، آیا من را براى این که نمى خواهم همراه تو بیایم تا پیامبر خدا و قوم مؤمنان را تعقیب و نفرین کنى، کتک مى زنى؟ امّا بلعم باعورا آنقدر آن حیوان را تازیانه زد که به قتل رسید و خداوند هم اسم اعظم خود را از زبان او منفک نمود و جدا کرد. در همین رابطه خداى تعالى این دو آیه را نازل فرمودند. در این آیه بلعم باعورا، را معرفى مى کند و مى افزاید که اگر ما مى خواستیم با آن آیات که به او داده بودیم او را بالا مى بردیم و به مقام بلندى مى رساندیم ولى او به زمین چسبید یعنى دنیاپرستى کرد و با پیروى از خواهش هاى نفسانى، خود را زمین گیر نمود و شایستگى بالا رفتن را از دست داد.

خداوند این شخص را تشبیه به سگى مى کند که همیشه زبان خود را همانند حیوانات تشنه بیرون آورده ، مى گوید: او همانند سگ است که اگر به او حمله کنى دهانش باز و زبانش بیرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنین است .

فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث.
او بر اثر شدت هواپرستى و چسبیدن به لذات جهان ماده ، یک حال عطش نامحدود و پایان ناپذیر به خود گرفته که همواره دنبال دنیاپرستى مى رود، نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمار گونه اى همچون یک سگ هار که بر اثر بیمارى هارى حالت عطش کاذب به او دست مى دهد و در هیچ حال سیراب نمى شود این همان حالت دنیاپرستان و هواپرستان دون همت است ، که هر قدر بیندوزند باز هم احساس سیرى نمى کنند .سپس اضافه مى کند که این مثل مخصوص به این شخص معین نیست ، بلکه مثالى است براى همه جمعیتهائى که آیات خدا را تکذیب کنند (ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا). (تفسیر نمونه)

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود           ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

(غزلیات سعدی. غزل ۱۵)

بلعم باعور و ابلیس لعین                           سود نامدشان عبادتها و دین

(مثتوی مولانا. دفتر سوم)

 

امام رضا علیه السلام فرمودند: از حیوانات فقط سه رأس داخل بهشت مى شوند، الاغ بلعم باعورا، سگ اصحاب کهف و گرگى که به خاطر ظلم و جفاى بى حد پاسبانی فرزند او را طعمه خویش ساخت(آزرمی،۱۳۸۶)

به جز این نگاه نمادپردازانه که بر اساس ویژگی های آلودگی و ولگردی سگ مورد استفاده بوده اند، توجه به ویژگی های کاربردی و زیستی سگ از جنبه های مثبت نیز مورد توجه بوده است. سعدی یکی از شاعران بلند آوازه است که در نگاه تعلیمی خود در ادبیات توانسته است از ویژگی های برجسته سگ در مضمون سازی های خود به خوبی استفاده کند. به طور کلی می توان این دسته از ابیات سعدی را در این بخشها مورد بررسی قرار داد:

الف)الهام‌ از ادبیات‌ عرفانی‌ و در بیان‌ نیکی‌ به‌ سگ‌ و تواضع‌

  • حکایت‌ آب‌ دادن‌ به‌ سگ‌ تشنه‌:
یکی‌ در بیابان‌ سگی‌ تشنه‌ یافت ‌برون‌ از رمق‌ در حیاتش‌ نیافت‌
کُله‌ دلو کرد آن‌ پسندیده‌ کیش‌ چو حبل‌ اندر آن‌ بست‌ دستار خویش‌
به‌ خدمت‌ میان‌ بست‌ و بازو گشاد سگ‌ ناتوان‌ را دمی‌ آب‌ داد
خبر داد پیغمبر از حال‌ مرد که‌ داور گناهان‌ او عفو کرد
الا گر جفا کردی‌ اندیشه‌ کن‌ وفا پیش‌ گیر و کرم‌ پیشه‌ کن‌
یکی‌ با سگی‌ نیکویی‌ گُم‌ نکرد کجا گم‌ شود خیر با نیک‌ مرد

(باب‌ دوم‌ بوستان‌)

  • حکایت‌ در معنی‌ تواضع‌ و نیازمندی‌
ز ویرانه‌ای‌ عارفی‌ ژنده‌پوش ‌یکی‌ را نُباح‌۶ سگ‌ آمد به‌ گوش‌
به‌ دل‌ گفت‌: کوی‌ سگ‌ این‌ جا چراست‌؟ درآمد که‌ درویش‌ صالح‌ کجاست‌؟
نشان‌ سگ‌ از پیش‌ و از پس‌ ندید به‌ جز عارف‌ آن‌ جا دگر کس‌ ندید
خجل‌ باز گردیدن‌ آغاز کرد که‌ شرم‌ آمدش‌ بحث‌ آن‌ راز کرد
شنید از درون‌ عارف‌ آواز پای‌ هَلا گفت‌: بر در چه‌ پایی‌؟ درآی‌!
نپنداری‌ ای‌ دیده‌ روشنم‌ کز ایدَر سگ‌ آواز کرد، این‌ منم‌
چو دیدم‌ که‌ بیچارگی‌ می‌خرد نهادم‌ ز سر کبر و رای‌ و خرد
چو سگ‌ بر درش‌ بانک‌ کردم‌ بسی ‌که‌ مسکین‌تر از سگ‌ ندیدم‌ کسی‌
چو خواهی‌ که‌ در قدر والا رسی‌ ز شیب‌ِ تواضع‌ به‌ بالا رسی‌

(باب‌ چهارم‌ بوستان‌)

  • حکایت‌ جُنَید(از عرفای بزرگ اسلامی) و سیرت‌ او در تواضع‌
شنیدم‌ که‌ در دشت‌ صنعا، جنید سگی‌ دید برکنده‌ دندان‌ صید
ز نیروی‌ سرپنجه‌ شیر گیر فرو مانده‌ عاجز چو روباه‌ پیر
چو مسکین‌ و بی‌طاقتش‌ دید و ریش‌ بدو داد یک‌ نیمه‌ از زاد خویش‌
شنیدم‌ که‌ می‌گفت‌ و خوش‌ می‌گریست ‌که‌ داند که‌ بهتر ز ما هر دو کیست‌؟
به‌ ظاهر من‌ امروز از این‌ بهترم ‌دگر تا چه‌ راند قضا بر سرم‌
گَرَم‌ پای‌ ایمان‌ نلغزد ز جای ‌به‌ سر برنهم‌ تاج‌ عفو خدای‌
و گر کسوت‌ معرفت‌ در برم ‌نماند به‌ بسیار از این‌ کمترم‌
که‌ سگ‌ با همه‌ زشت‌ نامی‌ چو مُرد مر او را به‌ دوزخ‌ نخواهند برد
ره‌ این‌ است‌ سعدی‌ که‌ مردان‌ راه‌ به‌ عزّت‌ نکردند در خود نگاه‌
از آن‌ بر ملایک‌ شرف‌ داشتند که‌ خود را به‌ از سگ‌ نپنداشتند

(باب‌ چهارم‌ بوستان‌)

ب‌) سگ‌ شکاری‌ و سگ‌ بازاری‌

در شعر سعدی‌،سگ‌ها بر دو دسته‌ تقسیم‌ شده‌اند: سگ‌ صید و سگ‌ بازاری‌ یا شهری‌ و سگ‌ شهری‌ یا بازاری‌ است‌ که‌ به‌عنوان‌ سگ‌ ولگرد مورد نفرت‌ و آزار قرار می‌گیرد.

همیشه‌ بر سگ‌ شهری‌ جفا و سنگ‌ آید            از آن‌ که‌ چون‌ سگ‌ صیدی‌ نمیرود به‌ شکار

***

راست‌ خواهی‌ سگان‌ بازارند                            کاستخوان‌ از تو دوست‌ تر دارند

***

شهربند هوای‌ نفس‌ مباش                            ‌سگ‌ شهر استخوان‌ شکار کند

بی‌ هنران‌ هنرمند را نتوانند که‌ ببینند هم‌ چنان‌ که‌ سگان‌ بازاری‌ سگ‌ صید را مشغله‌ برآرند و پیش‌ آمدن‌ نیارند، یعنی‌ سفله‌ چون‌ به‌ هنر با کسی‌ بر نیاید به‌ خبثش‌ در پوستین‌ افتد.

(باب‌ هشتم‌ گلستان‌)

نتابد سگ‌ صید روی‌ از پلنگ‌                            زروبه‌رَمدشیرنادیده‌جنگ‌

 

ج) سگ‌ از مردم‌ِ مردم‌ آزار بِه‌ْ

سعدی‌ هنگامی‌ که‌ در تمثیلی، بخواهد برای‌ بدی‌ رفتار یا کردار کسی‌ معیار و حدّ تعیین‌ کند،سگ‌ را بهتر از او یا مانند او می‌داند.

سگ‌ از مردم‌ مردم‌ آزار به‌.(باب‌اول‌بوستان‌)

نخورد شیر، نیم‌ خورده‌ سگ                         ‌ور بمیرد به‌سختی‌ اندر غار

(باب‌ سوم‌ گلستان‌)

سگ‌ بر آن‌ آدمی‌ شرف‌ دارد                          کاو دل‌ دوستان‌ بیازارد

(در پند و اخلاِ)

همه‌ فرزند آدمند بشر                                 میل‌ بعضی‌ به‌ خیر و بعضی‌ به‌ شر

(در پند و اخلاِ)

این‌ یکی‌ مور از او نیازارد                              و آن‌ دگر سگ‌ بر او شرف‌ دارد

(در پند و اخلاِ)

گر انصاف‌ خواهی‌ سگ‌ حق‌شناس                  ‌به‌ سیرت‌ بِه‌ْ از مردم‌ ناسپاس‌

(باب‌ چهارم‌ بوستان‌)

 

سگی‌ را لقمه‌ای‌ هرگز فراموش ‌نگردد ور زنی‌ صد نوبتش‌ سنگ‌
و گر عمری‌ نوازی‌ سفله‌ای‌ را به‌ کمتر تندی‌ آید با تو در جنگ‌

(باب‌ هشتم‌ گلستان‌)

با بداندیش‌ هم‌ نکویی‌ کن‌                                  دهن‌ سگ‌ به‌ لقمه‌ دوخته‌ بِه‌ْ

(باب‌ اول‌ گلستان‌)

بدان‌ را نوازش‌ کن‌ ای‌ نیک‌ مرد                            که‌ سگ‌ پاس‌دارد چونان‌ تو خورد

(باب‌ دوم‌ بوستان‌)

 

نیاید نکوکاری‌ از بد رگان                                    ‌محال‌ است‌ دوزندگی‌ از سگان‌

(باب‌ پنجم‌ بوستان‌)

د) اَذّل‌ موجودات‌

سگ‌ و دربان‌ چو یافتند غریب                             ‌این‌ گریبانش‌ گیرد ،آن‌ دامن‌

(باب‌ اول‌ گلستان‌)

اگر برکه‌ای‌ پر کنند از گلاب                                ‌سگی‌ دروی‌ افتد کند منجلاب‌

(باب‌ دوم‌ گلستان‌)

سگ‌ به‌ دریای‌ هفتگانه‌ مشوی                           ‌که‌ چو ترشد پلیدتر گردد

(باب‌ هفتم‌ گلستان‌)

سگی‌ را گر کلوخی‌ بر سر آید                            ز شادی‌ بر جهد کاین‌ استخوان‌ است‌

(باب‌ هفتم‌ گلستان‌)

چون‌ سگ‌ درنده‌ گوشت‌ یافت‌، نپرسد                  کاین‌ شتر صالح‌ است‌، یا خرد جّال‌

(باب‌ هفتم‌ گلستان‌)

ده‌ آدمی‌ بر سفره‌ای‌ بخورند و دو سگ‌ بر مرداری‌ با هم‌ به‌ سر نبرند.(باب‌هشتم‌گلستان‌)

اجّل‌ کاینات‌ از روی‌ ظاهر ،آدمی‌ است‌ و اَذّل‌ موجودات‌ سگ‌. (باب‌ هشتم‌ گلستان‌)

 

سگ‌ آخر که‌ باشد که‌ خوانش‌ نهند                     بفرمای‌ تا استخوانش‌ دهند

(باب‌ دوم‌ بوستان‌)

تا سگان‌ را وجوه‌ پیدا نیست ‌مشفق‌ و مهربان‌ یکدگرند
لقمه‌ای‌ در میانشان‌ انداز تا تهی‌ گاه‌ یکدگر بدرند

(مواعظ‌)

سگ‌ هم‌ از کوچکی‌ پلید بود                              اصل‌ ناپاک‌ از او پدید بود

***

چو سگ‌ را بخت‌ تاریک‌ است‌ و شبرنگ                ‌هم‌ از خردی‌ زنندش‌ کودکان‌ سنگ‌

***

مرا حاجیی‌ شانه‌ عاج‌ داد که‌ رحمت‌ بر اخلاِ حجاج‌ داد
شنیدم‌ که‌ باری‌ سگم‌ خوانده‌ بود که‌ از من‌ به‌ نوعی‌ دلش‌ مانده‌ بود
بینداختم‌ شانه‌: «کاین‌ استخوان ‌نمی‌بایدم‌، دیگرم‌ سگ‌ مخوان‌!»

(باب‌ ششم‌ بوستان‌)

 

 

 

منابع:

  • آزرمی. معصومه بیگم (۱۳۸۶). قصه های قرآن و تاریخ انبیا از آدم تا خاتم. انتشارات چهارده معصوم (علیه السلام)
  • سـنایی غـزنوی، ابوالمجد‌ مجدود‌ بن‌ آدم . (١٣۶٨). حدیقۀ الحقیقۀ و شریعۀ الطریقۀ. تصحیح محمـدتقی مدرس رضوی. چاپ سوم‌ . تهران‌ : انتشارات‌ دانشگاه تهران .
  • غزالی، محمد بن‌ محمد‌. (١٣٧١‌). کیمیای سعادت . تصحیح احمـد آرام . چـاپ دوم . تهـران : انـتشـارات گنجینه
  • زمانی. کریم (۱۳۹۳). مثنوی معنوی. تهران: انتشاران اطلاعات
  • مـستملی‌ بخاری‌، اسماعیل . (١٣۶٣). شرح التعرف لمذهب‌ التصوف‌ . تصـحیح محمـد روشـن . تهـران : انتشارات اساطیر
  • مولوی. جلال الدین محمد بلخی. (۱۳۸۴). کلیات شمس. بدیع الزمان فروزانفر. تهران: طلایه

نشابوری. عطار (١٣٨٨) . اسـرارنامه . مقدمـه و تصـحیح مح مدرضـا شـفیعی کـدکنی. چـاپ پنجم . تهران : انتشارات سخن

  • نیشابوری. ابواسحاق (۱۳۸۲). قصص الانبیا. حبیب یغمایی. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی
  • هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان (۱۳۷۱).کشـف المحجـوب . تصـحیح‌ ژکوفسـکی‌. مقدمـۀ قاسـم انصاری. چاپ چهارم . تهران‌ : انتشارات‌ طهوری‌
  • یوسفی. غلامحسین. (۱۳۱۷). کلیات سعدی. تهران: احیاء کتاب
  • همچنین به‌ کتاب‌ سگ‌ از دیدگاه‌ صفویان‌ تألیف‌ دکتر جواد نوربخش‌، انتشارات‌ خانقاه‌ نعمت‌اللهی‌، ۱۳۶۶ مراجعه‌شود.

 

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *